باز دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

باز با بی تابی به محفلم آمدم
باز به محفلی که بی خبری از تو را به رخم می کشد
باز می چکد بر گونه ام بی هوا
باز من مانده ام و دلداری های خودم
آرام باش دلم می آید زود می آید
کلاغ رو به پنجره نوید می دهد که می آید
لبانم بی محابا می خندد
لب و قلب و وجودم با فکر آمدنت هم دل خوشند
زود بیا قلبم هنوز هم از فکرت می لرزد

وااای واای زندگی با من چه می کنی؟
از من چه می خواهی؟
چرا دستی نمی شوی برای رساندنم به خدا؟
چرا کاری نمی کنی برای ما؟
چرا قرص صبر بر مرض دلتنگی م تجویز می کنی؟
چرا کاری برای دل شکسته ام نمی کنی؟؟؟
چرا به منت کشی خدا نمی روی؟
چرا کاری برای وصال ما نمی کنی؟

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:33 توسط
|
اللّهُمَّ